تبليغاتX
جوجو

جوجو

 سلام !

خودمم تعجب مي كنم كه بعد از اين همه مدت دارم آپديت ميكنم ! خيلي وقته نيومدم اينجا و الان خوشحالم كه باز اومدم و دارم مي نويسم  & زندگي خوبه و ما هر دو خوبيم و خوش خدا رو شكر ، خبر خاصي نيست خيلي خوشحال شدم كه تونستم يه آنتي فيلتر خوب پيدا كنم كه از محل كارم كه همه جا رو فيلتر كردن به لطفشون هم بتونم بيام و بخونم و بنويسم ، چقدر كامنت داشتم ، احتما لا همه فك كردن يا مردم و ديگه تو اين دنيا نيستم يا خيلي بي معرفتم ! كه هر دوش اشتباهه :دي


واسه بانو خيلي خوشحالم كه رفت سر خونه زندگيش

واسه اونايي كه دارن متاهل ميشن آرزوي خوب پيش رفتن كارها رو دارم و واسه متاهلها مثل بانوي عزيزم آرزوي خوشبختي روز افزون 


من هم ديگه كاملا جا افتادم بعد از نزديك به 2 سال از زندگي مشترك و خيلي از چيزا برامون بهتر و بهتر شده چون هر چي بيشتر ميگذره بهتر همو ميشناسيم و همه چي باب دلمون ميشه 


همين ديگه !

نميدونم چي بنويسم الان !‌فقط اومدم بگم كه زنده ام هنوز و ميام و مينويسم و خوشحال ميشم كه بياين دوباره و دور هم باشيم

پس فعلا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 14:4  توسط جوجو   | 

140

 اين روزا همش محسن يگانه گوش ميكنم ، تو اداره ، تو خونه ، تو ماشين ، همه جا محسن يگانه! شما چطور ؟ تغيير رويه گاهي اوقات به مزاج خيليها كه عادت به رفتارهاي جديد ندارند خوش نميايد و چه بسا لگد پراكني هايي را در پي داشته باشد...با كمال ميل تمام اين لگد پراكني ها و ستيزه جويي ها را پاسخ ميدهم اما اجازه ي ادامه ي آن روند ملايم و فول آف نايس بودن( !!!) رو به خودم نميدم ! رئيسم مرا يكي از اعضاي تيمي كه پروژه ي جديدي راشروع كرده اند قرار داده يكي از همين روزها ي گذشته : روز ، داخلي ، اداره من در حال چك كردن و پاسخگويي به نامه هايي كه برايم ارسال شده .... دعوت به جلسه اي در ميان آنها به چشم ميخورد ، مربوط به يك از پروژه هاست... فرداي آن روز ، داخلي ، سالن كنفرانس جلسه اي نسبتا طولاني و آقاي رئيس در حال توضيح و تفويض اختيارات افراد حاضر در جلسه جهت انجام پروژه ي مذكور و دسته بندي افراد حاضر در 2 تيم كاري و تعيين حدود اختيارات عصر همان روز ، خارج از ساختمان اداره ، من و خانوم همكار ـ پروژه ي ..... هم خيلي چرت و مزخرف است ! هر كس در آن كار كند مثل چي سر كار است ! من : !!! سكوت ... ـ ميدوني كه خيلي ها را با پروژه هاي ... و ... سركار گذاشته اند و سرشان را الكي گرم كرده اند و اصلا كار مهمي نيست؟؟ من: آره كلا همه ي كارها در اينجا كار گل است و همه مان يكجوري سركاريم (سعي دارم موضوع را منحرف كنم و هيچ اطلاعات خاصي ندهم و در تعجب خود غوطه ورم كه چطور و از كجا فهميده من در تيم اين پروژه هستم !) فرداي همان روز، داخلي،دفتر آقاي رئيس احضار شده ام ! ـ خانوم ....ديروز بعد از جلسه به دفتر من آمد و پرسيد جلسه اي كه خانوم .....( منظورش من بودم !) در آن بود راجع به چه موضوعي بود و چرا من دعوت نشده بودم ؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!! و من راجع به موضوع جلسه به ايشان اطلاعاتي دادم ولي شما را صدا زدم تا يادآوري كنم نيازي نيست ايشان در جريان كارهاي پروژه ي ...باشند چون اصولا هيچ ارتباطي با كار شون نداره و نيازي به اطلاع بيشتر نيست من: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من بايد چيكار كنم الان ؟؟؟!! ـ خوب البته شما رو ميشناسم كه اين كارو به شما واگذار كردم ولي كلا مثل اينكه ايشون خيلي علاقمند هستند كه در جريان تمام جلسات و وقايع اداره باشد ! من: چي بگم والا !! عصر همان روز، خارجي ــ خانوم همكار: من حالم از جلسه به هم ميخوره اصلا دلم ميخواد اگه جلسه اي هم برگزار ميشه منو يادشون بره دعوت كنن!!!!!!!!!! ــ من :آره خوب ميدونم ! هر روز ، هر زمان كه همكار هم پروژه اي ام به سراغم مي آيد خانوم همكار فوق الذكر : اين آقاي ... چه صداي مزخرفي داره ! اين اقاي ... چقد قالتاقه ! من كه اصلا نميتونم با امثال اين آقاي ... كار كنم !! *** آسمونو بي تو خط خطي كردم چه جوري ميتوني انقده بد شي چه جوري ميتوني انقده بد شي سكوت قلبتو بشكن و برگرد نذار اين فاصله بيشتر ازين شه نميخوام مثل گذشته كه رفتي دوباره آخر قصه همين شه *** توضيح ضروري : نوشتن اين ترانه هيــــــــــــــــــــــــــــــــــچ ربطي به وضعيت روحي و يا مثلا روابط من و آقاي همسر نداره ، تاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ميكنم ! همه چي آرومه و ما خيلي خوشبختيم ! لطفا دوباره ربطش ندين ! بعضي وقتها آدمها از چيزهايي خوششان مي آيد كه لزوما ارتباطي با وضعيت كنوني شان ندارد ، افتاد الان ؟؟؟ ما خيلـــــــــــــــــــــــــــــــــــي خوبيم به كوري چشم حسودان روزگار عاشقانه مان و خوب خواهيم ماند به لطف دوستان و همراهان عزيزمان :)  
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 9:36  توسط جوجو   | 

140

 

جاي شما خالي يكي ازين روزها به يك عروسي رفته بوديم ، برايم چند ابهام ايجاد شد كه  اگر شما هم در پيدا كردن پاسخ كمكم كنيد ، خيلي دوستي كرده ايد در حق نگارنده ي اين وبلاگ !

ـ عروس بايد خيلي توي ژست باشد؟

ـ عرس بايد خيلي كلاس بگذارد؟

ـ اگر يك عروس بلد نباشد عشوه بريزد ( به خصوص از نوع ....در زمان دنسينگ با آقاي داماد) خيلي ضايع است؟

ـ عروس بايد خيلي خيلي خيلي شاد و خوشحال نشان دهد؟حتي اگر از خروسخوان دهنش ....شده باشد از بس خسته و كوفته شده ؟يعني اگر خستگي اش معلوم شود خيلي بد است؟يعني منظورم اين است كه كمي خستگي در روز عروسي طبيعي است يا بايد قايمش كرد و هي خنديد و مثل آدمهاي بسيار شاد و غير خسته رفتار كرد؟

ـ اگر در روز عروسي تمام دندانهايمان را نشان تمام مهمانها ندهيم خيلي عبوسيم و اخمو ؟

ـ بايد آنقدر وسط مجلس برقصيم كه به زور دستان را بگيرند و بنشاند؟ به حدي كه يك عكس هم نشود انداخت با ما ( منظورم عروس است) از بسكه ك... نشيمن نداريم ؟

و سوال آخر !

من خيلي عروس خز و خيل و ضايعي بودم ؟:دي

شما كه نبوديد ولي كلياتش را ميتوانيد حدس بزنيد كه من چه جوري بودم روز عروسيم !

امروز يك به من گفت : تو كه خيلي خسته بودي روز عروسيت ! اصلن هم انگار توي مراسم نبودي !!!!!!!!!

پيدا كنيد پرتقال فروش را !

 

ولي اين عروسي كه ما رفتيم هم خيلي در بطن مراسم حضور داشت هم خيلي شاد و خوشحال از رهايي از دوران خانه ي پدري ...و البته هيچ اصراري به حفظ ظاهر هم نداشت

آها يك نكته ي ديگر: من شب عروسيم موقع خداحافظي از خانواده مثل ابر بهار اشك ميريختم ، هنوز هم آن قسمت از فيلم را كه ميبينم مثل چي اشكم ميريزد ، خوب دست خودم نيست چه كنم ! خيلي وابسته ام و احساساتم قوي نسبت به خانواده ام ، به همين خاطر مثل بيشتر عروسها كه از خوشحالي در پوست نميگنجند ، نبودم ، فرداي عروسي چشمهايم مثل چشمها وزغ ( وذغ ، وضق ، وذق ) شده بود ! اما عروسهاي ديگر با  همان آرايش عروسيشان روز پتختي را هم پاس ميكنند ! خوب اينهم يك تفاوت ديگر من است ! خيلي متفاوتم ها ! شوهرم عاشق همين تفاوتهاي بي همتام است J

شوهر ! شوهرم ! چه كلمات عجيبي ! هنوز حس ميكنم يك دختر مجردم كه دوست پسري دارد كه بقيه شوهر صدايش ميزنند !

خوب است كه او هم مثل خودم فكر ميكند ، الته شايد بگويد زود است براي يكنواختي و زن و شوهري و عادت كردن به آن .....اما نه ، به نظرم اگر ميخواست اينگونه شود تا حالا حتما شده بود ، در ذات ما دو تا نيست كه به چنين موهبتهايي عادت كنيم و ناديده بگيريمشان !

ديروز يكي ازم پرسيد : تازه ازدواج كردي؟

گفتم : اي !

گفت : معلوم است تازه عروسي !!

نميدانم از كجا معلوم بود !! ولي لابد معلوم بود ديگر !

( تازه عروس !! احساس خوبي نسبت به اين كلمات ندارم ! )

ميخواستم بگويم : اما عشقمان تازه نيست ها ! ما را  به پاي اين فنچهاي تازه عاشق نويس ! ما كهنه كاريم خواهر !

 

آها يك چيز ديگر : من و همسرم امشب براي انجام يك كار مهم ميرويم منزل صميميترين دوستم و شوهرش ، تا فردا شب انجاييم احتمالا  !! فك كنم خيلي خوش  بگذرد :دي

نپرسيد چه كار كه نميتوانم لو بدهم ‍!

 

پ ن : از خدا بخاطر داشتنت تشكر ميكنم ، بخاطر مهري كه ميدانم لبريزي و مرا هم لبريز ميكني ، كه ميخواهي بر خودت سخت بگذرد ولي من خوشحال باشم و به قول خودت  هي سورپرايزم كني !

پ ن 2 : خيلي تنبل شده ام ، ميخواهم كلاس ورزش و ...... را دوباره شروع كنم ، اگر مركز ورزشي خوب در غرب يا شمال يا شمال غرب تهران ميشناسيد معرفي كنيد لطفا ، مرسي !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 11:58  توسط جوجو   |