تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers جوجو


جوجو

سلام !

مرسی از همه ی لطفی که به من دارین دوست جونای گلم

زندگی داره میگذره، راستش حس عجیبیه ، نمیشه گفت بده ، انصافا نمیشه گفت ! اما من مشکل اساسی م همونیه که قبلا هم بود .... روزهای اول خیلی سخت تر هم هست ..فکر اینکه دیگه همه ی گذشته ت تموم شده و توی اون خونه از این به بعد مثل یه مهمونی خیلی ازار دهنده ست ...تا الان همه چی خوب بوده به جز همین مورد ، کلاً دوری از مامان خیلی خیلی سخته برام....هر کاری که میکنم ، هر جا که میرم تو فکرمه و اینکه الان تنهاست..... اونرز میگفت : هر روز ساعت ۵ منتظرم که در باز بشه و بیای بعدش یادم میفته که دیگه نمیای......هر بار که میرم اونجا به سختی گریه مو نگه میدارم ، حسش اینجوری که انگار یه عزیزی رو خدای نکرده از دست دادی ، انگار یه دورانی بود و تموم شد ، انگار عمرتو تقسیم بر ۱۰ میکنن ، یک دهمشو تو خونه ی باباتی و ۹ دهم بقیه شو تو خونه شوهر !!! هرگز هم نمیتونی حس قبلو زنده کنی ، هر جور که باشی ، هر کاری که بکنی بازم به این نتیجه میرسی که تموم شده که دیگه از این به بعد همینه ....دلتنگی که از این فکر میاد سراغ آدم تمومی نداره...اتاقت دیگه مال خودت نیست ، تختت برات عجیبه ، همه ی این حسها با یه دلتنگی وحشتناک همراهه که اصلا قابل توصیف نیست... اتاقم سرد شده ، تاریک شده ،دلتنگی از در و دیوارش میباره ، کتابهام همه باهام قهرن که تنهاشون گذاشتم که بی وفایی کردم و رفتم که تو خونه ی جدید جایی براشون در نظر نگرفتم هنوز.....

نمیدونم ...شاید مریضم ...شاید دارم خود آزاری میکنم ....البته خیلی بهتر شدم از روزهای اول ... داشتم پیشی رو آزار میدادم ...طفلک فکر میکرد که هیچ جایی و نقشی تو زندگیم نداره چون سراسر گریه بودم و دلتنگی ..میگفت که فکر میکنه یه دژخیمه که منو برداشته به زور برده یه جایی و دور کرده از خانواده م ...

سعی کردم مرزها رو براش مشخص کنم و بگم که اینطور نیست...کمی بهتر شد ه اما حساس شده نسبت به قبل...

برام دعا کنید بتونم تعادل رو برقرار کنم تو زندگیم

راستی امشب قرمه سبزی درست کردم برای شام ! چه جوری؟ گذاشتم تو آرام پز جا بیوفته حسابی تااااااا شب :) کدبانو شدم ، پس چی فک کردین :)

بوس فعلا بای

پ ن : بانو جان برات میفرستم اونی که خواسته بودی رو ...

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 10:2 توسط جوجو | |

سلام

من اومدم !

نمیدونم از کجا و چطور بگم ، همه چی خوب بود خدا رو شکر، خیلی خسته هستم هنوز خستگیم در نرفته... نمیدونم باید همه چی رو بگم؟

اول از همه دوستام ممنونم که اینهمه تو این روزایی که نبود مبه یادم بودن و برام دعا کردن .

 شب قبل از عروسی از شدت استرس پ ر ی و د شدم و روز عروسی هم یکسره از زیر دست شینیون کارم پا میشدم و میرفتم دبليو سي !! يارو مونده بود كه من چه پرروام ! فك كنين يه سالن آرايش خفن و بزرگ كه يه سالن كوچيكتر توش داره كه مخصوص عروسها هستش ، همه هم ميدونن كه اون تو پر عروسه ، بعد من هي با اون ريخت و قيافه  از وسط اينا  رد ميشدم ميرفتم دبليو سي ! فقط سعي ميكردم به كسي نگاه نكنم !!!فك كنين آرايشم و موهام تموم شده بود،تور و تاج روي سرم با شلوار جين و شوميز ميرفتم و ميومدم !

اونروز اونقدر بارون ميباريد كه عكاس و فيلمبردار گفتن كه باغمون كنسله منم هي غصه ميخوردم اما تو لحظه آخر گفتن كه ميريم ، رفتيم اما من مردم از سرما ، فك كنين تگرك و برف و بارون قاطي شده بود و ميباريد تو سرمون و من با اون لباس ، دستام رسما از سرما سياه شده بودن داشتم ميمردم لباسم پايينش گلي شد ، خيس شد ، اول هي ناراحت ميشدم بعد ديدم بهتره بهش فكر نكنم ! بعد از ۱ ساعت و نيم رفتيم آتليه و باز عكس گرفتن شروع شد ، تا نزديك ۶ طول كشيد ، ديگه آخراش كلافه بودم هم درد داشتم هم خسته شده بودم هم استرسم دوباره شروع شده بود ، يه مسكن خوردم و رفتيم به سمت تالار ، ترافيك وحشتناك بود و منم داشتم ميمردم ، چون ما عقد هم داشتيم و همه ي زنگ ميزدن كه پس شما كجايين !

با يكساعت تاخير به عقد رسيديم ، مراسم عقد و كادوها انجام شد ، بعدش هم كه بزن و بكوب و شام و خداحافظي مهمونا ، گيفتهاي ما رو خواهر پيشي به سفارش من درست كرده بود و انصافا با سليقه بود و همون بود كه ميخواستم ، فكر نميكردم از پسش بر بياد

بعد از تالار رفتيم خونه مامان پيشي اونجا تازه مراسم شروع ميشد ، اركستر و كلي بزن و برقص ، تقريبا همه ي مهمونا اومده بودن ،خونه مامان پيشي خيلي بزرگه،اما جمعيت اونقدر زياد بود كه كلي سرپا وايساده بودن و جا نبود ،براي خودم عجيب بود كه اونهمه آدم از كجا اومدن! خيلي از فاميلهاي خودمون كه هرگز نرقصيده بودن و خيلي سرسنگين بودن !‍! چه رقصي ميكردن !! اركستر هم تركوند واقعا ! قبلش از پيشي پرسيده بود كه ترانه هاي مورد علاقه ي من چيه و بيشتر دوست دارم با چه ترانه هايي شروع بشه مهموني با چيا برقصم و با چي تموم بشه و يه تانگو وسطش كه من به شدت ردش كردم و گفتم كه من اصلا از اين مسخره بازيا وسط اينهمه آدم خوشم نمياد و تانگو رو كنسل كردم اما بقيه چيزا بود،اخر شب رفتيم خونه ي مامان مراسم خداحافظي كه بدترين قسمت اون شب بود....اونقدر گريه كردم كه چشمام باز نميشد ديگه.......بعد رفتيم خونه خودمونو و چند تا عكس دوتايي با اون قيافه من انداختيمو ساعت 7 خوابيديم تا 9 بعد رفتم آرايشگاه تاااااا 30-3 ! بعدشم پاتختي ! چه رسم مزخرفيه خدایيش – اخر خاله زنك بازيه به نظرم ! بعد از پاتختي رفتيم خونمون و دوستامونم باهامون اومدن ! با هم جيگر گوسفند ديشبشو كباب كرديمو خورديم ! بعدشم رفتن و من موندم و شوشو – فرداش رفتيم خونه ي مامان شوشو و بعدش هم مامان جون خودم مادر زن سلام و پس فرداش رفتيم كيش تا 4 روز بعد 5 شنبه و جمعه هم خونه بوديمو استراحت و يه سر خونه مامي جونم و بعدش سركار كه خيلي سختم بود بعد از 10 روز خونه موندن – يك هفته اومدم سركار و وسطش يه بار ديگه رفتيم خونه ي مامي و دوباره 5 شنبه گذشته رفتيم رامسر تااااااا يكشنبه و امروز دومين روزه كه دارم ميام سركار بعد از مسافرتي كه تو تعطيلات عاشورا تاسوعا رفتيم ! خدا مارو ببخشه كه تو عاشورا تاسوعا رفتيم رامسر و عيش و نوش و .....:)

الانم دارم ميميرم از خواب و اينا...

ببخشيد كه خيلي منتظر موندين تا آپ كنم دوست جونام- بانو جان دوست دارم

بازم ميام و ميگم براتون – فعلا بوس باي

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 14:15 توسط جوجو | |

سلام

امروز آخرین روزیه که میام سرکار، اونم به خاطری ه جلسه مزخرف که مجبورم کردن بیامو باشم توش !

از فردا میرم مرخصی تا ۴ شنبه هفته دیگه ، پیشی میخواست سورپرایزم کنه بلیط و هتل کیش رزرو کرده از اون ور مامانم هم همین کارو کرده برادرم هم همینطور !!!!!

فک کنین ! همه خواستن همدیگه رو سورپرایز کنن :))))) البته مامان  اینا کنسلش کردن ، حالا خوب شد ما به بقیه گفتیمو نخواستیم اونا رو سورپراز کنیم وگرنه مجبور میشدیم هر کیو بفرستیم یه جا که بلیطها و هتلها نسوزه الکی !  البته مامان اینا جریمه کنسلی رو  دادن ولی خوب طفلکها چه میدونستن ما خودمونم اینکارو میخواستیم بکنیم !

قرار شد بعد از تالار خونه پیشی اینا برنامه آخر شب باشه ، ارکستر و اینا ..... پیشی هم از حالا شروع کرده ! لباست خیلی بازه ! سینه ت معلومه ! حالا دوس دارم بیاین ببینین لباس منو ! از نظر پیشی از چونه به پایین سینه محسوب میشه !!

وقت ندارم بیشتر از این بنویسم ، فقط اینکه کارها تموم شده ، رفتیم عکس اسپورتمونم انداختیم که کلی خنده بازار بود ، من همش وسط فیگورا خنده م میگرفت !!! نمیدونم چرا نمیتونم مثل بقیه دخترا از این اداها و عشوه ها بیام ! به خصوص تو عکس اگه مجبور بشم ! رسما عکاسه رو شاکی کرده بودم :)))) اما فک کنم ۳۰۰ تا ۴۰۰ تا عکس با لباسها و تیپهای متفاوت انداختیم ، جمدون برده بودیم دیگه ! عکاسه هی میگفت : بازم لباس آوردین؟ باز میخواین لباس عوض کنین؟ من دیگه آخراش روم نمیشد الکی میگفتم نه دیگه لباسامون تموم شد ! کلی لباس موند که نپوشیدیم اصلا :)))

آی هوپ که عکسهامون خوب بشه با اونهمه دلقک بازی که من در آوردم !

خوب دیگه من میرم دوست جونا ، برامون خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دعا کنید پیلیز !

خیلی دلم تنگ میشه ، حتما میام مفصل میگم که چی شد و چطور گذشت ....فقط به دعاتون خیلی نیاز دارم ، یه دعای دیگه هم بکنید ! اینکه اون روز بارون نیاد چون اگه بیاد عکسهای باغمون کنسل میشه :(((((

بانو جونم دعا کن همه چی خوب باشه ، بوس ( این مخصوص تو بودا بانو :)

فعلا خداحافظ

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 9:15 توسط جوجو | |

سلام

تمام کارها انجام شد ....

اما .....چه فایده ....

خوب نیستم .... اصلاً ...حال کسی رو دارم که دلش میخواد نباشه ...کاش الان ۷ ماه پیش بود و من اینهمه اصرار برای همه چی نداشتم ، کاش هنوز هیچ اتفاقی نیوفتاده بود....

همه چی خرابه...

نمیتونم تحمل کنم اینهمه غم و غصه رو با هم ، احساس میکنم یه بار دیگه عزیزی رو از دست دادم ، کاش یه کم منو درک میکردن آدمهای دور و برم ، همه از هم بی منطق تر و حساس تر شدن ، خیلی چیزا که اصلاً فکرشو نمیکردم به زبون بیاد ، به زبون اومد ، خیلی حرمتها ، کاش همه چی به عقب برمیگشت و من اصلا همچین کاری رو شروع نمیکردم

بر خلاف همه که این روزها بهترین روزهاشونه ، برای من پر از غم و غصه شده ، هیچوقت فکر نمیکردم که بتونم اینهمه فشار رو تحمل کنم یه نفری و اینهمه غم تو دلم باشه اونم تو همچین روزهایی....

متاسفانه محکوم به حفظ ظاهر هم هستم ، به خصوص تو اداره  خیلی سخته...

اصلا منتظر روز عروسی نیستم ... منتظر یه معجزه هستم بیشتر که بهم بگه همش یه خواب بود یا یه  اشتباه بچه گانه...

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 8:59 توسط جوجو | |

سلام

اوضاع کمی بهتره اما فقط کمی ! الکی امیدوار نشین ! مامان ازین ور داره حرص میخوره و غر میزنه که کارا مونده ونمیرسیم ، پیشی ازون ور غر میزنه و بهش برمیخوره که همه دارن به من دستور میدن و ...

منم این وسط شدم .....

پرو لباسم انجام شد

کیک رو سفارش دادیم

بالاخره آرایشگاه رو انتخاب کردم و بیعانه دادیم

سرویس خواب و ویترینو اون صندلی ها رو آوردن( اما هیچی رو نچیدیم هنوز !)

مایکرو ویو رو از نمایندگیش اومدن و نصب کردن و گارانتی شو مهر کردن

کارت رو سفارش دادیم فردا باید بریم بگیریم

 

اما هنوز خیلی از کارا مونده .....

مطمئنم که همینقدر هم که داره پیش میره از دعای خیر دوستای خوبمه.....

ضمناً هنوز روابطم با پیشی مثل قبله ، نه بهتر نه بدتر ، ميگه من كارا رو بهش ترجيح ميدم و اولويتم با كاراست بدون در نظرگرفتن اون ! من هم ديگه بيخيال شدم ، ديگه انرژي ندارم كه بخوام حاليش كنم داره اشتباه فكر ميكنه....

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:43 توسط جوجو | |


Design By : Night Skin