جاي شما خالي يكي ازين روزها به يك عروسي رفته بوديم ، برايم چند ابهام ايجاد شد كه اگر شما هم در پيدا كردن پاسخ كمكم كنيد ، خيلي دوستي كرده ايد در حق نگارنده ي اين وبلاگ !
ـ عروس بايد خيلي توي ژست باشد؟
ـ عرس بايد خيلي كلاس بگذارد؟
ـ اگر يك عروس بلد نباشد عشوه بريزد ( به خصوص از نوع ....در زمان دنسينگ با آقاي داماد) خيلي ضايع است؟
ـ عروس بايد خيلي خيلي خيلي شاد و خوشحال نشان دهد؟حتي اگر از خروسخوان دهنش ....شده باشد از بس خسته و كوفته شده ؟يعني اگر خستگي اش معلوم شود خيلي بد است؟يعني منظورم اين است كه كمي خستگي در روز عروسي طبيعي است يا بايد قايمش كرد و هي خنديد و مثل آدمهاي بسيار شاد و غير خسته رفتار كرد؟
ـ اگر در روز عروسي تمام دندانهايمان را نشان تمام مهمانها ندهيم خيلي عبوسيم و اخمو ؟
ـ بايد آنقدر وسط مجلس برقصيم كه به زور دستان را بگيرند و بنشاند؟ به حدي كه يك عكس هم نشود انداخت با ما ( منظورم عروس است) از بسكه ك... نشيمن نداريم ؟
و سوال آخر !
من خيلي عروس خز و خيل و ضايعي بودم ؟:دي
شما كه نبوديد ولي كلياتش را ميتوانيد حدس بزنيد كه من چه جوري بودم روز عروسيم !
امروز يك به من گفت : تو كه خيلي خسته بودي روز عروسيت ! اصلن هم انگار توي مراسم نبودي !!!!!!!!!
پيدا كنيد پرتقال فروش را !
ولي اين عروسي كه ما رفتيم هم خيلي در بطن مراسم حضور داشت هم خيلي شاد و خوشحال از رهايي از دوران خانه ي پدري ...و البته هيچ اصراري به حفظ ظاهر هم نداشت
آها يك نكته ي ديگر: من شب عروسيم موقع خداحافظي از خانواده مثل ابر بهار اشك ميريختم ، هنوز هم آن قسمت از فيلم را كه ميبينم مثل چي اشكم ميريزد ، خوب دست خودم نيست چه كنم ! خيلي وابسته ام و احساساتم قوي نسبت به خانواده ام ، به همين خاطر مثل بيشتر عروسها كه از خوشحالي در پوست نميگنجند ، نبودم ، فرداي عروسي چشمهايم مثل چشمها وزغ ( وذغ ، وضق ، وذق ) شده بود ! اما عروسهاي ديگر با همان آرايش عروسيشان روز پتختي را هم پاس ميكنند ! خوب اينهم يك تفاوت ديگر من است ! خيلي متفاوتم ها ! شوهرم عاشق همين تفاوتهاي بي همتام است J
شوهر ! شوهرم ! چه كلمات عجيبي ! هنوز حس ميكنم يك دختر مجردم كه دوست پسري دارد كه بقيه شوهر صدايش ميزنند !
خوب است كه او هم مثل خودم فكر ميكند ، الته شايد بگويد زود است براي يكنواختي و زن و شوهري و عادت كردن به آن .....اما نه ، به نظرم اگر ميخواست اينگونه شود تا حالا حتما شده بود ، در ذات ما دو تا نيست كه به چنين موهبتهايي عادت كنيم و ناديده بگيريمشان !
ديروز يكي ازم پرسيد : تازه ازدواج كردي؟
گفتم : اي !
گفت : معلوم است تازه عروسي !!
نميدانم از كجا معلوم بود !! ولي لابد معلوم بود ديگر !
( تازه عروس !! احساس خوبي نسبت به اين كلمات ندارم ! )
ميخواستم بگويم : اما عشقمان تازه نيست ها ! ما را به پاي اين فنچهاي تازه عاشق نويس ! ما كهنه كاريم خواهر !
آها يك چيز ديگر : من و همسرم امشب براي انجام يك كار مهم ميرويم منزل صميميترين دوستم و شوهرش ، تا فردا شب انجاييم احتمالا !! فك كنم خيلي خوش بگذرد :دي
نپرسيد چه كار كه نميتوانم لو بدهم !
پ ن : از خدا بخاطر داشتنت تشكر ميكنم ، بخاطر مهري كه ميدانم لبريزي و مرا هم لبريز ميكني ، كه ميخواهي بر خودت سخت بگذرد ولي من خوشحال باشم و به قول خودت هي سورپرايزم كني !
پ ن 2 : خيلي تنبل شده ام ، ميخواهم كلاس ورزش و ...... را دوباره شروع كنم ، اگر مركز ورزشي خوب در غرب يا شمال يا شمال غرب تهران ميشناسيد معرفي كنيد لطفا ، مرسي !